به نام خداوند جان آفرين
پناه جهان پشت ايران زمين
"در کويری سوت وکور، در ميان مردمی با اين مصيبت ها صبور، زهرم در پياله، زهرمارم در سبوست، مرگ او را، از کجا باور کنم؟"
با درود بر شما سروران گرانقدر
سخن از شادروان دکتر پرويز ورجاوند بزرگمردی از تبار ميهن پرستان و رهروان مصدق است.
خانواده ارجمند، دوستان بزرگوار! پيشاپيش مراتب صميمانه ترين همدردی مرا که هموندکوچکی از حزب ملت ايران هستم بپذيريد.
دکتر ورجاوند از همان روزهای نوجوانی آنگاه که هنوز آثار اشغال بيگانه در ميهن را حس می کرد و شرنگ تلخ استبداد و اشغال ميهن را چشيد، در کنار ديگر همرزمانش شهيد محمد مهرداد استوره ی مقاومت و استواری، لشکری، تيمسار و انقطاع در سازمان پرچمداران که باور راستين به آزادی و وحدت ايران زمين داشتند و در نهضت ملی به رهبری دکترمصدق پير دانای خاور زمين، آموزگار رهايی ملتهای دربند استبداد و استعمار، در معرفی فرهنگ پر بار ايران با حفظ پيوند عقيدتی با مبارزان راست قامت ميهن پرست چون پروانه و داريوش فروهر تلاش کرد. سرانجام پس از تحمل سختی های فراوان بر شمع وجود ايران پرگشود و ميهن پرستان را به سوگ نشاند. روح بلندش بر بلندای آسمان ايران بر فراز البرز و زاگرس پرغرور از اران و شروان تا خليج هميشه فارسمان به نظاره به پرواز در آمده است.
ورجاوند انسانی چندساحتی، نماد پايداری و سرزندگی، استادی انديشمند و بهنگام، مبارزی آگاه، چه وفادارانه از عهده ی آزمون تاريخی سر بلند برآمد و به پيمانش در راه ملت گرايی ايران سرسپرد.
از پگاه دل انگيز ۱۹ خرداد ۱۳۸۶ تا غروب غم انگيز آنروز، فاصله ايست به وسعت بودن تا نبودن. از آن بود تا اين نبود، ما چه ره توشه ايی برگرفتيم؟ تا از تنگنای من بدر شويم بدور از منيتها و خشونتها و هرگونه تبعيض های ميهن برباد ده ايران را دريابيم. که در حيات از هم غافل و در ممات بدنبال هم در جستجو نباشيم. بزرگی از ميانمان رفت و باز طبق معمول ياران موافق و مخالف که در حيات هم داستان نمی شدند، در آيين خاکسپاری چه با شکوه شرکت جستند. از پير و جوان، زن و مرد از هر مشرب و مکتب از دانشجويان، بازاريان، کارگران، فرهنگيان، دانشگاهيان از کرد، آذری، بلوچ و ترکمن ..... از جای جای اين سرزمين در يک کلام نمونه ای از ملتمان با همه زيبايی های گونه گونی انديشه که فصل مشترکشان ايران بود همه در يک مکان با چشمان گريان درحسرت از دست دادن او، درحسرت يگانگی ملی، در حسرت پاسخی درخور به ژاژخايی های اميرک نشين های وابسته درکناره خليج فارس و گرگهای در پوستين شبان، سرود ای ايران سر می دادند.
يک سال از آن روز پرشکوه گذشت. از فردای آن روز چه کرديم؟ فرداهای ديگر را چه خواهيم کرد؟ آيا تا درگذشت ياری ديگر به تضادها، نفاقها، دودستگيها و اتهام زدنها به يکديگر ادامه خواهيم داد؟ در اين صورت همه ما چه آنان که تبعيض می ورزند چه آنان که مورد تبعيض واقع می شوند، چون برف در آفتاب تموز آب می شويم. "اين زخم ها بايد چيزی به ما بياموزاند"
سروران، بزرگواران! به باور من تنها يک راه پيش روی ماست در سايه خرد جمعی يگانه شويم، دشمنی ها را کنار زنيم خودی و غير خودی در ميان نباشد. بايد همراه شد کين درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.
ما ملت ايران زن و مرد شريک هميم اندر اين کار، در دفاع از هست و نيست ملی مان در تلاش برای سر بلندی ملتمان.
ما در حزب ملت ايران با رهرويی از زنده يادان فروهرها شاگردان مصدق تاکيد می کنيم. دموکراسی اهدايی بيگانه ارزش ندارد و ازسويی در واپسگرايی هم نه آزادگان بلکه خود کامگان انتظارمان را می کشند. پس از متهم يا محکوم کردن يکديگر دست بکشيم به يگانگی و همبستگی ملی بيانديشيم. بهوش باشيم پشت سرما اگر يگانه نشويم امثال اسکندر، هارون الرشيد، سلطان محمود، چنگيز و صدام ايستاده اند اگر هوشيار نباشيم آنان زندگی از سر می گيرند ولی اين بار با تانک و توپ و بمب شيميايی وميکروبی.
سروران در جامعه ی استبداد زده نياز و نفرت رو به فزونی می رود. در چنين جوامعی فقر، بيکاری، سردرگمی در بخش های مختلف زندگی، بی برنامگی جامعه را با سقوط ارزش ها روبرو می کند و در نتيجه به نبود تفکر خلاق می انجامد و شهروندان را از زندگی دور می کند که ناخودآگاه سر بر دامان مرگ می نهند. بايد بهراسيم از آن زمان که رويای مرگ در ذهن فرزندان ما به الگويی ماندگار تبديل شود و جهان اطراف را جز سياهی بی آيندگی نبينند وآينده خويش را در آن سوی مرزها و در ديار غريب بجويند. آيا اگر مهندس و دکتر از کره و چين و ماچين بتوان وارد کرد، رجال سياسی ميهن پرست را هم می توان وارد نمود؟ اين زنان و مردان سياسی از طريق فرا يند دموکراسی بوجود می آيند. پس بکوشيم در ساختن آينده روشن که اميرکبير گفت: "اگر ميوه يکساله می خواهيد گندم بکاريد اگر ميوه ده ساله می خواهيد درخت بکاريد و اگر ميوه صد ساله می خواهيد انسان تربيت کنيد" که يکی ا ز خدمات شادروان ورجاوند آموزش و تربيت جوانان آگاه ميهن پرست بود.
عزيزان!
آيا کشوری را سراغ داريد از ۱۵۰ سال پيش اينهمه مبارزه وقربانی برای آزادی داده باشد وهنوز بر سر بديهی ترين مسائل حوزه عمومی اجتماع (زنان، اقوام، جوانان، کارگران و ...) در يک کلام در اجرای عدالت که بينادی ترين بنيان باورهای ماست، مشکل داشته باشيم.
"چو تو خود کنی اختر خويش را بد
مدار از فلک چشم نيک اختری"
تواين بی می گويد: از ۲۱ تمدن بزرگ جهان در حدود ۱۹ تمدن در اثر تهديد داخلی رو به اضمحلال رفته اند.
براستی چاره درد در کجاست؟ به باور من بايد درآغاز راه به پنهان کاری هايمان با خودمان پايان دهيم. با بگير و ببند هم نتيجه ای عايد نمی شود، بايد به يک نوع خود آگاهی و بيداری ملی برسيم و بدانيم در اين راه، بيگانه بخاطر راحتی ما خود را به خطر نمی اندازد. سخنم به درازا کشيد و قصه دل ناتمام ماند. پس از زبان شادروان پروانه فروهر سخنم را به پايان می برم. که گفت: بياييد (همه از مخالف و مواثق از صدزر تا ذيل) تا دير نشده همه گلايه هايمان از يگديگر را برای زمانی ديگر بگذاريم که ميهن مان، هويتمان،آب وخاک ورجاوندمان، گهواره و گورمان در وضيعت خطر ناکی بسر می برد.
اقبال می گويد:
دريای تو درياست که افزون نشد و کاست از خواب گران، خواب گران، خواب گران خيز
حاصل سخنم را برای شادی روح بزرگ ورجاوند از بخش هايی از سرود شادروان فريدون مشيری مدد می گيرم.
... ترا کوچيدن از خاک
دل بر کندن از جان است
ترا با برگ برگ اين چمن
پيوند پنهان است
ترا اين ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
ترا اين خشکسالی های پی در پی
ترا ازنيمه ره برگشتن ياران
ترا تزوير غم خواران زپا افکند
تو با آن چهره ی افروخته از آتش غيرت
که در چشمان من والانتر از صد جام جمشيد است.
و اينک حسرت و افسون بر آن سايه افکنده است
خواهی رفت و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
که من (چون تو) اينجا ريشه در خاکم
من اينجا عاشق اين خاک اگر آلوده يا پاکم
من اينجا (چون تو) تا نفس باقيست می مانم
من از اينجا چه می خواهم نمی دانم
من اينجا باز در اين دشت خشک تشنه می رانم
من اينجا روزی آخر از دل اين خاک
با دست تهی گل بر می افشانم
و می دانم تو روزی باز خواهی گشت.
با درود بر روح بلند او و آنانکه برای سربلندی ايران زيستند.
با سپاس
پاينده ايران
حسين شاه اويسی
تهران،۲۱ خردادماه ۱۳۸۷ خورشيدی